| X Close | ||
سلااااااااام...من اوووووومدم!![]()
خوش اومدم؟!!![]()
وااااای بگم از این همه روز!! از روز عروسی که واقعا پدرم در اومد و کم مونده بود فقط اشک بریزم!
واسه چی؟! از خستگی ناشی از دویدنهای بسیار به خاطر فیلمبرداری و عکاسی! به خدا دیوونه شده بودیم...
از تو باغ دیگه می خواستیم برگردیم و نریم سالن...خدا می دونه فقط چقد حالم بد بود...مخصوصا اینکه لباسم هم بهم فشار می آورد و سنگین بود و...
خلاصه...تازه وقتی میری سالن همه ازت انتظار دارن!اینکه مرتب برقصی و لبخند بزنی!
بگذریم...هم کار آرایشگاه فوق العاده بود( به گواه همه...البته باید انتظارشو می داشتیم با این همه اسم و رسم!) هم لباس و سالن و غیره...
پاتختی هم که از ساعت ۳ شروع میشد واولین مهمونا خاله بودن و من هنوز با لباس راحتی نشسته بودم! واقعا حال نداشتم یعنی نا نداشتم به خاطر خستگی های دیروزش! اما خب یه جورایی سر هم بندی کردم و تازه همه خیال کردن رفتم آرایشگاه!![]()
از سفر بگم براتون...
عاااااالی...
۵ روز تو بهشت بودیم...![]()
شیراز شهر عشقه...من که واقعا خیلی دوستش دارم...با اینکه چهارمین بارم بود می رفتم اما انگار بار اول بود...
آقاهه ی ماهم باعث شد که خیلی به من خوش بگذره...دوستت دارم عزیزم...![]()
یه عالمه عکس گرفتیم...عسکای سفر فقط ۳۱۰ تا شد!!!
از روزی هم که اومدیم هر روز صبح تا بعد از ظهر خونه ی مامان اینام و عصرا میام خونه که شامی بپزم! اولین شامم هم قیمه پلو بود که آقاهه بسی تعریف نمودند! دیشب هم اسکرومبل گوشت درست کردم با سالاد و سوپ قارچ و اسنک ژامبون! خودم در مهارتم موندم! بزنم به تخته! یه چیزی بودم که نمی دونستم! همینه که امروز از ده تا پله پرت شدم پایین دیگه!
البته خلاصه براتون تعریف کردم میام انشاالله سر فرصت ریز به ریز براتون میگم ! البته اگه دوست داشته باشید!
۱۰ روز دیگه هم باز می ریم سفر پیش خانواده ی آقاهه...
برامون دعا کنید...
دوستتون دارم...وقت واسه نظر دادن کم دارم اما به همتون سر می زنم گلهای دوست داشتنی من...![]()