حيفم مياد از اين لحظات چيزي ننويسم و همين جور منتظر بمونم كه عروسي بياد و بره و بعد بيام يه چيزي بنويسم! نمي دونم اسم اين لحظات رو چي بايد بذارم؟! انتظار؟ دلگرفتگي مزمن؟!ترس؟ استرس؟...نمي دونم...به هر حال اونچه كه در وهله ي اول به ذهنم مي رسه انتظاريه كه من و آقاهه داريم و ميشه گفت واسه هم خونه شدنمون تقريبا سه سال و خورده ايه كه بيقراريم...از بي تابي هايي كه حول پا نگرفتن اين وصلت بود تا اضطراب امروز ما دو تا به خاطر خوب در اومدن همه چيز...مخصوصا اينكه همه ي كارامونو دو تايي و بدون كمك انجام داديم...اضطراب بدي رو تحمل كرديم و در حال حاضر هم مي كنيم...مرحله ي بعدي ذهن منو جدايي از خونوادم تشكيل ميده...اينكه ديگه صبح به صبح خودم بايد بيدار بشمو واسه خودم چايي دم كنم و مامان ديگه نمي تونه بياد نازمو بكشه...اينكه هي به بابا غر نمي زنم كه صداي تلويزيونو كم كن...اينكه هي دراز نميشم رو تخت و چشم بدوزم به سقف و مدام فكر كنم...اينكه از يه خونه ي كوچيك اما حياط دار بايد بيام تو يه آپارتمان كه با اينكه حياط داره اما امكان استفاده از حياط نيست! اينكه من بدجوري به خانوادم وابسته بودم پس چطوري اينقدر زود ( به قول همه ) تصميم گرفتم ازدواج كنم...اينكه حلقه ي اشكو تو چشماي بابا ، بابايي كه هيچ وقت بروز احساساتشو اينجوري نديده بودم مي بينم و نمي دونم بايد چيكار كنم جز اينكه بگم مگه بده از دست من راحت ميشيد؟! و اين فقط جمله ايه كه مي خوام خودمو لوس كنم و يه كم شيطنت كرده باشم!اونوقت بابا هم جوابمو تو قالب همين شوخي ها بده و بگه نمي دونم چرا ها اما دوست ندارم بري! نه اينكه دلم برات تنگ بشه ها! تازه از دستت راحت ميشم! و اونوقت مامان كه همه چيو زود جدي ميگيره اين حرف بابا رو هم جدي بگيره و از ترس اينكه به من بربخوره بگه " واااا ، بچه ام چند روز ديگه فقط مهمونه ها" و يهو ببينم كه بابا ... آره ، اشك مي ريزه!الان گريه ام گرفته...اشكام پشت چشمام مخفي شدن...مي خوان بپرن بيرون...اما مامان هي مياد و ميره و اگه بفهمه ... نميخوام غصه بخوره...دوست دارم لااقل خيال كنه من راحتم و برام آسونه... يه تراشه ي چوب از درخت كنده شده و رفته تو دست مامان...مثل هميشه اوني كه درش مياره منم...مامان ميگه : سيندخت ، اگه تو نباشي كي اينكارو براي من بكنه؟ منم ميگه مامااااان من كه خونمون بهت نزديكه ، زودي ميام...ميگه اگه مسافرت باشي و مثلا يه هفته بعد بياي چي؟ از غصه هاي مادرانش گريه ام ميگيره...مي دونم كه دلم براي اتاقم تنگ ميشه...واسه اتاقي كه هميشه دوست داشتم رنگ متفاوتي داشته باشه و هر سال بابا حرص ميخورد...رنگي كه هيچ وقت نمي تونستم بگم واقعا چه رنگيه! فقط مي گفتم رنگ موش تام و جري!!! اتاقي كه خيلي همدم من بوده و از ته دلم هيچ جا رو بيشتر از اون دوست ندارم! مي دونم كه دلم واسه صداي تلويزيون موقع هايي كه مي خواستم درس بخونم تنگ ميشه...واسه حياطمون...واسه درخت شليل كه مامان اينا مي خوان قطعش كنن...واسه درخت انار...واسه ياس رازقي...واسه مهموناي دم به دم كه حرصم مي دادن...واسه خيلي چيزا...خدايا...ازت مي خوام بهم نيرويي بدي كه بتونم هم مسئول خوبي براي زندگي خودم باشم و هم دختر خوبي براي مامان و بابام...دوست ندارم كاري كنم كه مبادا دلشونو بشكنم...دوست دارم ازم راضي باشن...خدايا...كمكم كن كه بهت خيلي نياز دارم...مثل هميشه دستمو بگير...شماها هم برام دعا كنيد...من شبي كه خواهري عروسي كرد يادم نميره...دلم اندازه ي همه ي دنيا گرفته بود...وقتي رفت ماه عسل بعد از هر تماسش نيم ساعت گريه مي كردم...يادم نميره شب عروسي كه اومديم خونمون بابا با همون كت و شلوار و كفش دراز كشيد وسط هال...تا صبح هيچكدوم نخوابيديم...جاش خالي بود...خواهري خيلي شلوغ و پرخنده است...جاش نمود داشت...من ساكت اما به قول مامان جات معلوم ميشه مامان...خيلي...دعا كنيد برام...ما بعد از عروسي يه هفته ميريم شيراز...اگه تونستم از اونجا بلاگمو آپ مي كنم و بهتون سر مي زنم...منو فراموش نكنيد...انشاالله كه همتون شاد و خوشبخت باشيد...واسه همه ي دختراي عاشقي كه دوستاي گل وبلاگيمن دعا مي كنم كه خدا بهترين راهو براشون هموار كنه...دوستتون دارم...