كوچه باغ عشق ما

خاطرات من و آقاهه!


اووووومدم!

من نمردم!

هنوز زنده ام و نفس میکشم اما گفته بودم که کامپیوتر ندارم و از این بابت هم کلی مغمومم!smilie ولی الان دیگه بحث درس وسط نیست که به خاطر اون نخوام درستش کنم بلکه اونقدر کار سرم ریخته که نمی دونم به کدومش فکر کنم !

از سفر هم برگشتیم...سفر بدی نبود....اما لذت سفر اول یه چیز دیگه بود...نمی دونم شاید چون اولین بار بود این مزه رو داشته!

خیلی اتفاقات افتاد این مدت...من از یه همسر و یه خانومه تبدیل شدم به یه پرستار فداکار! آقاهه بدجور مریض بود و من داشتم از استرس و نگرانی می مردم...خدا رو شکر که خوب شد...خدا جون قربونت برم الهی...smilie

راستی یه خبر خوب...عروسی ما افتاد جلو...یعنی دیگه تاریخش معلوم شد و سالن هم گرفتیم! ۲۰ اردیبهشت به امید خدا ما خونمون یکی میشه...خیلی خوشحالم...و علت این سرشلوغیم هم همینه...هر روز یا تو بازارم یا تو خونه ی جدیدمون! واسه اینکه کلی کار باید اونجا انجام بشه اعم از رنگ و کابینت و ... راستی راستی که چقدر جهیزیه خریدن کیف داره!!! البته نه واسه مامان و باباها! اینو که فکر نکنم وصف حال مامان و بابای من باشه چون بنده های خدا با جون و دل دارن برام خرید میکنن...

آرایشگاه و فیلمبردار و لباس عروس و ... هم سفارش داده شد...

فقط شدیدا منتظر بیستم اردیبهشتم...خدایا زود برسونش!! به سلامتی و دل خوش...

ببخشید اگه مدتی دیر به دیر بهتون سر میزنم...اما شما منو از یاد نبرید و برام خیلییییییییی دعا کنید...smilie


?سيندخت | سه شنبه, دي 26, 1385 | پیوند